تبليغاتX
ماه خاموش


ماه خاموش

نمی رفتند تا به جایی برسند ، می رفتند تا با هم باشند

پنجره اتاق باز مي شود و دختركي با سماجت تمام توي خيابان سرك مي كشد .

سوز مي پيچد لابلاي موهايش و مي نشيند روي گردنش . هوا پر از تاريكي يك شب زمستاني در حوالي 5 بهمن است .

و اينجا هم چنان تهران !

خيلي دورتر از چراغ خاموش اتاقي كه سر دخترك از آن خم شده توي خيابان يك عالم چراغ هست كه سوسو بزند ..

و تو اينجا كه بايستي ، درست پشت پنجره ي اتاق دخترك مي تواني خيلي چيزها ببيني .

توي اتاق دخترك همسايه ي آن سوي خيابان كه ساعت 4 صبح گره مي خورد ..

چراغ چشمك زن قرمز واقع در منتهي اليه برج ميلاد !

يك صداي كهنه كه گه گاه سكوت اين اتاقك نه چندان سفيد را مي شكند ..

و فقط گاهي اصرار زيادي روي كمكم كن مي كند !

صفحه بي صدا خاموش و روشن مي شود .. اهميت يك پيام به زمان دريافت آن است .

وقتي بناست 4 ساعت دير تر برسد ! مي توان نخواندش ..

-دعا مي كنم كه اتفاقي نيفتاده باشه .

- آخه چرا اينقدر احمقي تو ؟! اتفاق افتاده .. وگرنه ديوانه نيستيم كه شبونه بريم ! الآن چه دعايي مي توني بكني ؟!! دعات ديگه به درد خودت مي خوره

________________________________________

-نمي دونم به چي اعتقاد داري .. براش دعا كن !

-دعا مي كنم بي اعتقاد ..

بد هم نيست يك كم ! هم آواز اين صداي كهنه شد .

به دنبال كدوم حرف و كلامي ، سكوتت گفتن تمام حرفاست تورو از طپش قلبت شناختم ..

فنجان قهوه فقط ریخته شد .. حتي فرصت نشد دستم را دور كمرش حلقه كنم و با اشتياق بوي قهوه را استنشاق كنم !

خيابان را از بالا كه نگاه كني مي فهمي نظم بي معني خطوط عابر پياده خالي و آن چراغ قرمز چشمك زن سر چهار راه آن هم در سكوت 2:28 بامداد فقط به درد فيلم هاي يك كارگردان با سابقه ي فكر كردن مي خورد !

اصولا اين منظره تنش جان مي دهد براي خيره ماندن ..

به صدا و سكوت .. به خش خش گذشتگي ضبط شده روي نوار !

اولين باري كه تايتانيك را ديدم فقط ۸ سالم بود .. ناهار ماكاروني خورديم . از همان ماكاروني هايي كه با ته ديگ سيب زميني مي چسبد !

به كرم مخصوص دست مامان .. هميشه رگ پشت دستش كه بعد از كرم زدن برق مي زد علامت مهر دستان مادر بود ! چه تصور قشنگي ..

سال 1375 ..

دخترك چادرش را روي سرش مرتب مي كند .. اگرچه كه هم چنان مقنعه سفيدش زير چادر تاخورده و چسبيده به پيشانيش ..

از خلوت 3 بعد از ظهر نهايت لذتي كه مي توان برد دويدن و آواز خواندن است ! حتي اگر 7 سالت شده باشد و چادر سرت كني ..

نزديك بلوك 17 كه مي شود قدم هايش را ساكت مي كند . پلاكارد زرد رنگي چسبيده به ديوار عمود بر راهرو طبقه سوم ..

بازگشت از .. دخترك فقط همين قدرش را بلد است بخواند . هنوز خانم شان بقيه اش را درس نداده. اگر بخواهد بخواند تمام حروفي را كه بلد است سر هم مي كند و بعد ، از بي معني بودنش فقط خودش لجش مي گيرد !

مهم نيست چه چيزي نوشته شده . همين قدر كه معني برگشتن بابا را بدهد كافيست تا تمام شيريني هاي دنيا توي دل كوچك دخترك آب شوند . دلش براي بابا تنگ شده است . خبر ندارد بابا كه بيايد يك پيراهن صدفي از چمدان در مي آورد و رو به دخترك مي گيردش اما چيزي نمي گويد تا تمام ذوق دخترك بريزد توي چشمانش و بدود توي آغوش بابا ! و ببوسدش .. دخترك چه مي دانست بزرگ كه شود يك روز توي حياط نقلي خانه ي مادربزرگ از روي نصيحت به او مي گويند دختر بزرگ زشت است پدرش را ببوسد ، گناه دارد !

واين چنين دخترك از پناه بردن به آغوش پدر منع مي شود ، با احترام !!

دخترك كيف آبيش را كه دو تا گوش زي زيگولو و يك صورت خندانش به آن وصل است تاب مي دهد ..

به در ورودي بلوك كه مي رسد باز هم پسرك طبقه اول تكيه داده به ديوار و زل زده به محوطه .. از پسرك خوشش نمي آيد .. خيلي بي تربيت است .. آب دهانش را پرت مي كند توي خيابان !!!

كيف هم چنان تاب مي خورد . دخترك تمام پله هاي 3 طبقه را با عجله بالا مي رود .

دست چپ واحد 1 . فقط يك در هست ، يك در سبز سنگين !

قبل از در تنها يك پنجره روي ديوار هست ، يك پنجره با پرده ي توري سفيد !

در مي زند و منتظر باز شدنش مي ماند .

در بي حوصله باز مي شود و معلق مي ماند بين ديوار و چهار چوبش ..

دخترك اما هنوز توي دلش شيرين است !

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

چی به سرم آوردی ؟!

چرا ؟ .. چی کم داشتم ؟ چی کم گذاشتم ؟

بعضی وقتا حس می کنم گوشه سوهان گیر کرده به روحم .. و یکی هی داره با جدیت روحم رو سوهان می کشه .

بعد تراشه های روحم می ریزه رو زمین ..

بس کن دختر !!!! بسه .. چقدر می خوای خودتو له کنی ؟!

در حال ترکیدنم .  و  متاسفانه هر جا قرار حرف بزنم قبل از باز شدن دهنم  یه جمله تکراری ..

 " آروم باش "            خودتو اذیت نکن !

چرا هیچکی نمی ذاره من حرف بزنم ؟!

حرفام تلخن ؟  یا وقتی من می زنمشون تلخ می شن ؟

آخه چرا هیچی از من نمی دونی ؟

حس می کنم دارم  خفه می شم .. و این وسط کسی نیست که کمک کنه !

همه به طرز اسف باری دارن به خودشون فکر می کنن ..

دلم .. حالا دیگه چیزی نمی خواد . این همه خواست چی شد ؟!

حالا نخواد چی میشه ؟

پ.ن: شاید نظرات این پست تائید نشه .. هنوز تصمیم نگرفتم !

پ.ن ۲ : عکس دوم سحر رو از پست قبل برداشتم ..  به دلایلی که اعصابم رو خرد کرد !

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin